به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند ! به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند ! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند ! به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند ! به دستان پدرت... به جارو کردن مادرت... به راننده ی چاق اتوبوس... به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد... به راننده ی آژانسی که چرت می زند... به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند... به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند... به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد... به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی... ...